هیچ آدابی و ترتیبی مجوی...
شاید که به کار آید
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
ترانه
زندگي رو دوست دارم با تمام بد بياريش
عاشقي رو دوست دارم با تمام بيقراريش
من ميخوام اشکو بفهمم وقتي از چشام ميريزه
اما اين درد چه کشندس واسه من خيلي عزيزه
تو کتاب نوشته عاشق خيلي تنها خيلي خسته اس
جاي بارون بهاري روي چتراي شکسته اس
اما من ميگم يه عاشق همه دنيا رو داره
همه چترارو بايد بست وقتي آسمون مي باره
نون عشقو مي خورم منت نونوا ندارم
سينه سوخته عاشقم با کسي دعوا ندارم
توي دنيايي که گرگ و بره گي تو ذاتشه
من ميخوام خودم باشم با کسي کاري ندارم
زنده بودن نمي خوام زندگي قاموس منه
فقط و فقط دورنگي تنها کابوس منه
گرچه خاکم زير پا اما غرورم آسموني
مشکي رنگ عشقمه ترانه ققنوس منه
چي مي شد دارو باشي نه زخم کاري نه نمک
قطره آبي باشي رو قلب خشکه و ترک
واسه عشق و عاشقي تو سختياش کم نذاريم
واسه خودمون آدمي باشيم نه آدمک
خيلي ها ميگن که عاشقي رو ديدار بدونيد
اما من ميگم که عشقو طرح ديوار ندونيد
من ميخوام که مثل موج نباشم اما بمونم
کاش ميشد تو عين سختي بازم عاشق بمونيم
زندگي رو دوست دارم با تمام بد بياريش
عاشقي رو دوست دارم با تمام بيقراريش
من ميخوام اشکو بفهمم وقتي از چشام ميريزه
اما اين درد چه کشندس واسه من خيلي عزيزه
تو کتاب نوشته عاشق خيلي تنها خيلي خسته اس
جاي بارون بهاري روي چتراي شکسته اس
اما من ميگم يه عاشق همه دنيا رو داره
همه چترارو بايد بست وقتي آسمون مي باره
نوشته شده توسط مسعود
در | لینک ثابت
•
چهارشنبه سوم بهمن 1386
عشق بی پایان
پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه
با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .
عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین
درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان
کردند. سپس به او گفتند:
با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .
عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین
درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان
کردند. سپس به او گفتند:
"بایدازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و
شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به
عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجلهاش را پرسیدند .
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم
و صبحانه را با او
میخورم. نمیخواهم دیر شود !
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم.
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر
دارد. چیزی را متوجه
نخواهد شد! حتا مرا هم نمیشناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمیداند شما چه
کسی هستید، چرا هر روز صبح
برای صرف صبحانه پیش او میروید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من
که میدانم او چه کسی است ...!
نوشته شده توسط مسعود
در | لینک ثابت
•
