شنبه سی و یکم شهریور 1386
دل من میل تو دارد!
دل من میل تو دارد،چه بجوئی چه نجوئی
دیده ام جای تو باشد ، چه بمانی چه نمانی
من که بیمار تو هستم ،چه بپرسی ،چه نپرسی
جان به راه تو سپارم ،چه ندانی چه بدانی
می توانی به همه عمر دلم را بفریبی ، ور بکوشی ز دل من بگریزی ، نتوانی
دل من سوی تو آید ،بزنی یا بپذیری
بوسه ات جان بفزاید ، بدهی یا بستانی
جانی از بهر تو دارم ،چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تو دارد چه بخوانی چه نخوانی
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386
ترنم داودی سکوت
من هیچ هیچ هیچم و هیچ است جای تو
خالی تر از خلا شده ام در هوای تو
لبریزم از ترنم داودی سکوت
آماده ام برای ظهور صدای تو؟
از من گرفت عشق تو ایمان و کفر را
دیگر چه مانده تا بدهم در بهای تو؟
خود را به شوق آمدنت سر بریده ام
بردار این سری که نهادم به پای تو
آه! ای دل شکسته که متروک مانده ای
خالی مباد وسعت بی انتهای تو
تطهیر کن به خود و خدا را به خود بخوان
«امن یجیب...» مژده که آمد خدای تو
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
دل من...
دل من ،باز مثل سابق باش
با همان شور و حال، عاشق باش
مهر می ورز و دم غنیمت دان
عشق می باز و با دقایق باش
بشکند تا که کاسه ات را عشق
از میان همه تو لایق باش
خواستی عقل هم اگر باشی
عقل سرخ گل شقایق باش
شور گرداب و کشتی سنگین؟
نه اگر تخته پاره ، قایق باش
با پارو و لنگر و سکان
بفکن و دور از این علایق باش
هیچ باد مخالف اینجا نیست
با همه بادها موافق باش...!!!
شنبه هفدهم شهریور 1386
The A-z of friendship
پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386
جانم فدای او

پیچید زیر لاله گوشم صدای او
گل کرد ماجرای من و ماجرای او
گفتم به او که زنده منم از برای تو
با شوق وشور آنکه بمیرم برای او
مثل بهار آمد و رفت از برم ولی
هر جا که رفت رفت دلم در هوای او
چشمی به پشت پنجره دارم به انتظار
تا یک دو قطره شوق بریزم به پای او
صوفی وشم به حلقه گلهای نو ظهور
اما چه حیف باغ ندارد صفای او
با خنده مدام لبش خاطرم خوشست
سرخست روی محفل و سبزست جای او
من دل زهر چه هست بریدم که عهد عشق
زنجیر شد به گردن جانم وفای او
در پای او همیشه عرق ریختم ز شرم
جان ارزشی نداشت که گفتم فدای او
شنبه دهم شهریور 1386
دیوانگی و عاقلی
وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی ..............