تبليغاتX
هیچ آدابی و ترتیبی مجوی...

شنبه سی و یکم شهریور 1386

دل من میل تو دارد!

 

دل من میل تو دارد،چه بجوئی چه نجوئی
دیده ام جای تو باشد ، چه بمانی چه نمانی

من که بیمار تو هستم ،چه بپرسی ،چه نپرسی
جان به راه تو سپارم ،چه ندانی چه بدانی

می توانی به همه عمر دلم را بفریبی ، ور بکوشی ز دل من بگریزی ، نتوانی
دل من سوی تو آید ،بزنی یا بپذیری

بوسه ات جان بفزاید ، بدهی یا بستانی
جانی از بهر تو دارم ،چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تو دارد چه بخوانی چه نخوانی

نوشته شده توسط مسعود در |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386

ترنم داودی سکوت

من هیچ هیچ هیچم و هیچ است جای تو

خالی تر از خلا شده ام در هوای تو

لبریزم از ترنم داودی سکوت

آماده ام برای ظهور صدای تو؟

از من گرفت عشق تو ایمان و کفر را

دیگر چه مانده تا بدهم در بهای تو؟

خود را به شوق آمدنت سر بریده ام

بردار این سری که نهادم به پای تو

آه! ای دل شکسته که متروک مانده ای

خالی مباد وسعت بی انتهای تو

تطهیر کن به خود و خدا را به خود بخوان

«امن یجیب...» مژده که آمد خدای تو

نوشته شده توسط مسعود در |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم شهریور 1386

دل من...

 

دل من ،باز مثل سابق باش

با همان شور و حال، عاشق باش

مهر می ورز و دم غنیمت دان

عشق می باز و با دقایق باش

بشکند تا که کاسه ات را عشق

از میان همه تو لایق باش

خواستی عقل هم اگر باشی

عقل سرخ گل شقایق باش

شور گرداب و کشتی سنگین؟

نه اگر تخته پاره ، قایق باش

با پارو و لنگر و سکان

بفکن و دور از این علایق باش

هیچ باد مخالف اینجا نیست

با همه بادها موافق باش...!!!

نوشته شده توسط مسعود در |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم شهریور 1386

The A-z of friendship

A ccept you as you are
Believe in you 
Call you just to say hi
Don't give up on you
Envision the whole of you
Forgive your mistakes
Give unconditionally
Help you
Invite you over
Just like being with you
Keep you close a heart
Love you for who you are
Make difference in your life
Never judge you
Offer support
Pick you up
Quit your fear
Raise your spirits
Say nice things when you need to hear it
Tell you the trust
Understand you
value you
Walk beside you
Xplain thing you don't understand
Zab you back to reality
نوشته شده توسط مسعود در |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386

جانم فدای او

پیچید زیر لاله گوشم صدای او
 
گل کرد ماجرای من و ماجرای او
 
گفتم به او که زنده منم از برای تو
 
با شوق وشور آنکه بمیرم برای او
 
مثل بهار آمد و رفت از برم ولی
 
هر جا که رفت رفت دلم در هوای او
 
چشمی به پشت پنجره دارم به انتظار
 
تا یک دو قطره شوق بریزم به پای او
 
صوفی وشم به حلقه گلهای نو ظهور
 
اما چه حیف باغ ندارد صفای او
 
با خنده مدام لبش خاطرم خوشست
 
سرخست روی محفل و سبزست جای او
 
من دل زهر چه هست بریدم که عهد عشق
 
زنجیر شد به گردن جانم وفای او
 
در پای او همیشه عرق ریختم ز شرم
 
جان ارزشی نداشت که گفتم فدای او

 
نوشته شده توسط مسعود در |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم شهریور 1386

دیوانگی و عاقلی

 

وقتی گریبان عدم

با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را

پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را

در آسمانها می کشید

وقتی عطش طعم تو را

با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم

نه عقل بود ونه دلی

چیزی نمی دانم از این

دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن

دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا

از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم

شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و

عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو

نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این

دیوانگی و عاقلی ..............

نوشته شده توسط مسعود در |  لینک ثابت   •