تبليغاتX
هیچ آدابی و ترتیبی مجوی...

یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386

شب همیشه شب نمی مونه

 

عزیزم غصه نخور زندگی با ماست


اگه باختیم امروزو فردا که برجاست


توی این شب سیاه مه گرفته


نگاه کن خورشیدی از اون دورا پیداست


عزیزم دنیا همین جور نمیمونه


یه روز آخر میشکنه خواب زمونه


عزیزم شب همیشه شب نمیمونه


صبح میشه آفتاب میاد رو بوم خونه


عزیزم دنیا گلستون میشه یک روز


هر چی مشکل باشه آسون میشه یک روز


مهربونی جای کینه رو میگیره


هر جا دردی باشه درمون میشه یک روز


عزیزم دنیا همین جور نمیمونه


یه روز آخر میشکنه خواب زمونه


عزیزم شب همیشه شب نمیمونه


صبح میشه آفتاب میاد رو بوم خونه

نوشته شده توسط مسعود در |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386

اگه تو مال من بودی

 

اگه تو مال من بودي ماه از چشات طلوع مي كرد
پرستو از رو دست تو نغمه هاشو شروع مي كرد


 اگه تو مال من بودي كلاغ به خونش مي رسيد
 مجنون به داد اون دل زرد و ديوونش مي رسيد


 اگه تو مال من بودي همه خبردار مي شدن
 ترانه هاي عاشقي رو سرم آوار مي شدن


 اگه تو مال من بودي قدم رو پاييز ميزديم
 پاييز مي فهميد كه ماها زبونشو خوب بلديم


 اگه تو مال من بودي انقد غريب نمي شدم
 من چي مي خواستم
از خدا ديگه اگه پيشت بودم


 اگه تو مال من بودي دور خوشي نرده نبود
 دل من اون آواره اي كه شبا مي گرده نبود


 اگه تو مال من بودي چشام به چشمات شك نداشت
 تنگ بلور آرزوم مثل حالا ترك نداشت


 اگه تو مال من بودي جهنمم بهشت مي شد
 قصه ي عشق ما دو تا ، عبرت
سرنوشت مي شد


 اگه تو مال من بودي مي بردمت يه جاي دور
 يه جا كه تو ديده نشي نباشه حتي كمي نور


 اگه تو مال من بودي ،‌ مي ذاشتمت روي چشام
 بارون مي خواستي مي باريد ، ابر سفيد گريه هام


 اگه تو مال من بودي برگا تو پاييز نمي ريخت
 شمعي كه پروانه داره ، اشك
غم انگيز نمي ريخت


 اگه تو مال من بودي قفس ديگه اسير نداشت
 آدما دارا مي شدن ، دنيا ديگه فقير نداشت


 اگه تو مال من بودي خيال نمي كنم باشي
 پس مي رم و مي كشمت پيش خودم تو نقاشي

نوشته شده توسط مسعود در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهاردهم مرداد 1386

گذشت

 

كشتي در طوفان شكست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوي جزيره كوچك بي آب و علفي شنا كنند و نجات يابند.دو نجات يافته ديدند هيچ نمي توانند بكنند، با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهيم.دست به دعا شدند.براي اين كه ببينند دعاي كدام بهتر مستجاب مي شود به گوشه اي از جزيره رفتند.نخست از خدا غذا خواستند.فردا مرد اول، درختي يافت و ميوه اي بر آن، آن را خورد. سرزمين مرد دوم چيزي براي خوردن نداشت. هفته بعد مرد اول، از خدا همسر و همدم خواست، فردا كشتي ديگري غرق شد، زني نجات يافت و به مرد رسيد. در سمت ديگر، مرد دوم هيچ كس را نداشت.مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بيشتري خواست، فردا به صورتي معجزه وار تمام چيزهايي كه خواسته بود به او رسيد.مرد دوم هنوز هيچ نداشت.دست آخر، مرد اول از خدا كشتي خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا كشتي آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزيره برود.پيش خود گفت، مرد ديگر حتما شايستگي نعمت هاي الهي را ندارد، چرا كه درخواست هاي او پاسخ داده نشد.(پس همين جا بماند بهتر است.).زمان حركت كشتي ندايي از آسمان پرسيد:"چرا همسفر خود را در جزيره رها مي كني؟"پاسخ داد: " اين نعمت هايي كه بدست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست كرده ام. در خواست هاي او كه پذيرفته نشد، پس لياقت اين چيزها را ندارد.".ندا مرد را سرزنش كرد: " اشتباه مي كني.زماني كه تنها خواسته او را اجابت كردم اين نعمت ها به تو رسيد"مرد با حيرت پرسيد: " از تو چه خواست كه بايد مديون او باشم؟"" از من خواست كه تمام خواسته هاي تو را اجابت كنم."
نوشته شده توسط مسعود در |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نهم مرداد 1386

تو بهار را دوست می داری

 

تو بهار را دوست می داری

من پائیز را

زندگی تو بهار است

زندگی من پائیز.

 

گونه سرخ تو

سرخ گل بهاریست

چشمان خسته من

آفتاب بیرنگ پائیز.

 

اگر من گامی دیگر بردارم

گامی به پیش

در آستان یخ زده زمستان خواهم بود.

 

اگر تو گامی به پیش می آمدی

و من گامی واپس می گذاشتم

با یکدیگر بهم می رسیدیم

در تابستان گرم و مطبوع.

نوشته شده توسط مسعود در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یکم مرداد 1386

دادگاه عشق

صدها هزار نفرین بر آن نگاه اول
آغاز دل سپردن  اول نگاه من بود
سر گشته و پریشان در جستجوی کویش
این خرقه گدایی تنها گواه من بود
هر کس شراب نوشید مستوجب فنا شد
دستان پر ز مهرش هم تکیه گاه من بود
فرهاد همچو مجنون راه وصال گم کرد
راهی که رفته بودند آن راه راه من بود
تاریک وتار چون شب پس کو چه های امید
فانوس دیدگانش نور پگاه من بود
زنجیر کرده بودند رندان با وفا را
مژگان بی مثالش تنها پناه من بود
روزی که گردن عشق بر دار کرده بودند
تنها صدای آنجا فریاد آه من بود
در دادگاه عشقش محکوم حکم مرگم
شایدکه بی گناهی تنها گناه من بود
نوشته شده توسط مسعود در |  لینک ثابت   •