تبليغاتX
هیچ آدابی و ترتیبی مجوی...

چهارشنبه بیستم تیر 1386

تست شخصیت شناسی

 

جواب سوال هاي زير را دريک کاغذ يادداشت کنيد  و سپس با جوابهای داده شده مقایسه کنید ، راستی تقلب نکنید .

حیوانی که در زیر نوشته شده را به ترتیبی که دوست دارید انتخاب کنید و بنویسید .


پلنگ - اسب - گاو - خوک - گوسفند


کلمات نوشته شده در زیر را با یک لغت توصیف کنید .

سگ
گربه
موش
دريا


در مقابل هرکدام از رنگهای زیر اسم یکی از دوستانتان را که فکر میکنید شخصیتش به رنگ می خورد را بنویسید .

نارنجی
قرمز
سبز
زرد
سفيد

 
جوابها :


سوال اول -حيواناتی که گفته شد هر کدام نشان دهنده يکی از مشغوليات يا دارائی های شما در زندگی است واينکه کدام را بر ديگری اولويت داده ايد نشان ميدهد که شما به کداميک اهميت بيشتری می دهيد .

گاو نشاندهنده ی شغل و کار
پلنگ نشاندهنده ی غرور
گوسفند نشاندهنده ی عشق و احساسات
خوک نشاندهنده ی پول
اسب نشاندهنده ی خانواده

سوال دوم - توضيحاتی که در مورد کلمات داديد در حقيقت برای افرادی که در پايين نوشته شده ميباشد:

سگ = شخصيت شما
گربه = آنکه در زندگی شريک شماست
موش = دشمن
دريا = زندگيتان



سوال سوم -در زير نام هر کدام از دوستانتان را که به رنگها نسبت داده بوديد در زير بجای رنگ انتخاب شده بگذاريد وببينيد .

زرد = کسی که شما هيچ وقت فراموشش نخواهيد کرد
نارنجی = کسی که شما فکر ميکنيد يک دوست واقعی هست
قرمز = کسی که شما واقعا دوستش داريد
سفيد =کسی که شما با او يک روح هستيد ولی در 2 بدن
سبز = کسی که شما در ادامه ی زندگيتان او را فراموش خواهيد کرد
نوشته شده توسط مسعود در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم تیر 1386

همین حالا...

 

خداحافظ همين حالا همين حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام

خداحافظ کمي غمگين ، به ياد اون همه ترديد

 به ياد آسموني که من و از چشم تو مي ديد

اگه گفتم خداحافظ نه اين که رفتنت سادست

نه اين که ميشه باور کرد دوباره آخر جادست

خداحاظ واسه اين که نبندي دل به روياها

بدوني بي تو و با تو همين رسم اين دنيا

خداحافظ همين حالا همين حالا که من تنهام...

 

نوشته شده توسط مسعود در |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوازدهم تیر 1386

برگی از دفتر خاطرات یک دوشیزه

 

۱۳ اكتبر: بالاخره بخت ، در خانه ي مرا هم كوبيد! مي بينم و باورم نميشود. زير پنجره هاي اتاقم جواني بلند قد و خوش اندام و گندمگون و سياه چشم ، قدم مي زند. سبيلش محشر است! با امروز ، پنج روز است كه از صبح كله ي سحر تا بوق سگ ، همانجا قدم ميزند و از پنجره هاي خانه مان چشم بر نميدارد. وانمود كرده ام كه بي اعتنا هستم.

15 اكتبر: امروز از صبح ، باران مي بارد اما طفلكي همانجا قدم مي زند ؛ به پاداش از خود گذشتگي اش ، چشمهايم را برايش خمار كردم و يك بوسه ي هوايي فرستادم. لبخند دلفريبي تحويلم داد. او كيست؟ خواهرم واريا ادعا ميكند كه « طرف » ، خاطرخواه او شده و بخاطر اوست كه زير شرشر باران ، خيس ميشود. راستي كه خواهرم چقدر امل است! آخر كجا ديده شده كه مردي گندمگون ، عاشق زني گندمگون شود؟ مادرمان توصيه كرد بهترين لباسهايمان را بپوشيم و پشت پنجره بنشينيم. ميگفت: « گرچه ممكن است آدم حقه باز و دغلي باشد اما كسي چه ميداند شايد هم آدم خوبي باشد » حقه باز! … اين هم شد حرف؟! … مادر جان ، راستي كه زن بي شعوري هستي!

16 اكتبر: واريا مدعي است كه من زندگي اش را سياه كرده ام. انگار تقصير من است كه « او » مرا دوست ميدارد ،‌نه واريا را! يواشكي از راه پنجره ام ، يادداشت كوتاهي به كوچه انداختم. آه كه چقدر نيرنگباز است! با تكه گچ ، روي آستين كتش نوشت: « نه حالا ». بعد ، قدم زد و قدم زد و با همان گچ ، روي ديوار مقابل نوشت: « مخالفتي ندارم اما بماند براي بعد » و نوشته اش را فوري پاك كرد. نميدانم علت چيست كه قلبم به شدت مي تپد.

17 اكتبر: واريا آرنج خود را به تخت سينه ام كوبيد. دختره ي پست و حسود و نفرت انگيز! امروز « او » مدتي با يك پاسبان حرف زد و چندين بار به سمت پنجره هاي خانه مان اشاره كرد. از قرار معلوم ، دارد توطئه مي چيند! لابد دارد پليس را مي پزد! … راستي كه مردها ، ظالم و زورگو و در همان حال ، مكار و شگفت آور و دلفريب هستند!

18 اكتبر: برادرم سريوژا ، بعد از يك غيبت طولاني ، شب دير وقت به خانه آمد. پيش از آنكه فرصت كند به بستر برود ، به كلانتري محله مان احضارش كردند.

19 اكتبر: پست فطرت! مردكه ي نفرت انگيز! اين موجود بي شرم ، در تمام 12 روز گذشته ، به كمين نشسته بود تا برادرم را كه پولي سرقت كرده و متواري شده بود ، دستگير كند.

« او » امروز هم آمد و روي ديوار مقابل نوشت: « من آزاد هستم و مي توانم ». حيوان كثيف! … زبانم را در آوردم و به او دهن كجي كردم!



نوشته شده توسط مسعود در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دهم تیر 1386

سایه های شگفت

 

Wonderful shadows

 
 What is your substance, whereof are you made
That millions of strange shadows on your tend
 
Since every one hath, every one, one shade
And you, but one, can every shadow lend
 
Describe Adonis, and the counterfeit
Is poorly imitated after you
 
On Helen's cheek all art of beauty set
And you in Grecian tires are painted new
 
Speak of the spring, and foison of the year
The one doth shadow of your beauty show
 
The other as your bounty doth appear
And you in every blessed shape we know
In all external grace you have some part
But you like none, none you, for constant heart
 
 
سايه هاي شگفت
 
 تو از كدامين گوهري
كه هزاران هزار سايه هاي شگفت
خود را در تو مي آويزند؟
و اين چگونه تواند بود
كه هر سايه اي را صورتي
و هر صورتي را طرزي و طرازي ديگر مي بينم
و تو تنها يك چيز
و تو تنها يك ذات
و هر سايه اي را از تو نقشي ديگر؟
 
اگر جمال ِ آدونيس را وصف كرده اند
مجملي از جمال ِ تو گفته اند؛
و اگر چهره ي هلن را كه مجموعه ي زيبايي است
به تمام و كمال ستوده اند
 
شبحي ناتمام از جمال ِ تو تصوير كرده اند؛
 
و اگر از بهار و تابستان سخن گويند
اين يك سايه ي حسن ِ تو
و آن يك سفره ي احسان ِ توست
 
ما تو را در تمامي صورت هاي قدسي مي شناسيم
و در هرچه بديع و زيباست، نشاني از تو باز مي يابيم
اما در حسن ِ خلق و وفاي عهد
نه تو به كس ماني و نه هيچ كس به تو مانـَد
نوشته شده توسط مسعود در |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفتم تیر 1386

در فراق یار

 

اي جان و اي دو ديده ي بينا چگونه اي

وي رشك ماه و گنبد مينا  چگونه اي

 

اي ما و صد چو ما ز پي تو خراب و مست

 

ما بي تو خسته ايم تو بي ما چگونه اي

 

آنجا كه با تو نيست چو سوراخ كژدم است

 

وانجا كه جز تو نيست تو آنجا چگونه اي

 

اي جان ! تو در گزينش جانها چه مي كني

 

وي گوهري فزوده ز دريا چگونه اي

 

اي كوه قافِ صبر و سكينه چه صابري

 

وي عزلتي گرفته چوعنقا چگونه اي

 

عالم به توست قايم تو در چه عالمي

 

تن ها به توست زنده تو تنها چگونه اي

 

اي آفتاب از تو خجل در چه مشرقي

 

وي زهر ناب با تو چو حلوا چگونه اي

 

نوشته شده توسط مسعود در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم تیر 1386

برخورد

 

هرگز نتوانستم من و تو را ما بنویسم

چون این من می داند

این تو

به هزاران تن دیگر

قول ما شدن داده!

 

من و تو یک ضمیر مشترک دارد

اما نمی دانم چرا هروقت

من و تو را جمع می بندند

به چشمان تو

برمی خورد!

نوشته شده توسط مسعود در |  لینک ثابت   •