تبليغاتX
هیچ آدابی و ترتیبی مجوی...

پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386

SMS-3

 

مي دوني فلسفه اختراع سرسره براي بچه ها چيه؟ مي خوان از بچگي به ادم ياد بدن كه صعود چقدر سخت و سقوط چه اسونه

اسمون به ماه ميگه :عشق يعني چي ماه ميگه يعني بودن درآغوش تو ماه ميگه: توبگو عشق يعني چي آسمون ميگه انتظار ديدن تو

اول به نام عشق. . . دوم به نام تو. . . سوم به ياد مرگ . . . بر لوح شيشه اي قلبت بنويس: يا تو و عشق، يا من و مرگ ، زمان! به من آموخت كه دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست

چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند... سنگ ... پس از رها کردن! حرف ... پس از گفتن! موقعيت... پس از پايان يافتن! و زمان ... پس از گذشتن!

ثمره عمر آدمي يک نفس است و آن نفس از براي يک همنفس است گر نفسي با نفسي هم نفس است آن يک نفس از براي عمري بس است

نوشته شده توسط مسعود در |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386

خداحافظ

 

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم
 
خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
 
خداحافظ و این یعنی در این اندوه می میرم
 
در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم
 
همیشه با تو بودنهای من دیری نمی پاید
 
و بعد از تو کسی دیگر به دیدارم نمی آید
 
چگونه بگذرم از عشق از دلبستگی هایم
 
چگونه می روی با آنکه می دانی چه تنهایم
نوشته شده توسط مسعود در |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386

جدایی

در سرای بی کسی ها

چونان بلبلی جدا افتاده از گل

از خویشتن خویش جدا افتاده ام

آیا شود که دوباره گل خویش را بازیابم

آیا وصال من و گل میسر خواهد شد

راستی میتوانم به گل، گلم بگویم

آیا توانم صاحب شدن او را

نه! محال است

مگر میشود گل خویشتن را صاحب شد

اما میشود در این آرزو به سر برد

این آرزو را در سر داشت

آرزو که عیب نیست!

نوشته شده توسط مسعود در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386

زندانی

 

درونم هنگامه ای برپاست


هر لحظه هر دم صدائی مرا ميخواند


فرياد ميزند که من تورا می خواهم...


و من با تمام وجودم اين فرياد را ميشنوم


من حتی صدای تپش های قلبی را می شنوم


و حس ميکنم قلبی ديگر درون قلبم ميتپد


او مرا ميخواند


او مرا ميخواهد


بدون اينکه به زبان بياورد


دور ميشود ولی


من او را به خود نزديکتر از پيش می يابم


چون امروز ديگر قلبش و تمام وجودش در وجود من است


او از آن من است


او زندانی قلب من است

نوشته شده توسط مسعود در |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفدهم خرداد 1386

حکمتهای خداوند

 

خداوند اغلب اوقات به ديدن ما مي آيد ولي اکثر مواقع ما خانه نيستيم.
 Joseph Roux
 
هر اتفاقي، بزرگ يا کوچک، وسيله ايست که از طريق آن خداوند با ما سخن مي گويد و هنر زندگي دريافتن اين پيام هاست.
Malcolm Muggeridge
 
 
بخشي از بزرگترين نعمت هاي خدا براي انسان، بي جواب گذاشتن برخي دعاهاي  اوست.
Garth Brooks
 
 
خداوند هرکدام از ما را آنچنان دوست دارد که انگار فقط يکي از ما وجود دارد.
St. Augustine
 
 
ترجيح ميدهم که با خدا در تاريکي قدم بزنم تا اينکه تنها در روشنايي راه بروم.
Mary Gardiner Brainard
 
 
خداوند دنيا را کروي آفريده، تا ما قادر نباشيم خيلي جلوتر جاده را ببينيم.
Isak Dinesen
نوشته شده توسط مسعود در |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفدهم خرداد 1386

خوابهای خوش

شب که می خوابی به یادم باش

خوابهای خوش که می بینی

مرا نیز در آنها راه بده

دوست دارم که در رویاهایت باشم

خوابهای خوش ببینی

راستی خوابی را که در آن باشم خوش می نامی

خوش می دانی

نکند خوابی را که در آن من باشم کابوس بنامی

نکند کابوس تو باشم

آه! نه

دوست دارم که در خوابهایت باشم

خواب مرا ببین

من نیز به خوابت خواهم آمد

من نیز خواب تو را خواهم دید

نوشته شده توسط مسعود در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم خرداد 1386

شه سوار نور

 

دست مرا گرفت و غمش را بهانه كرد

كم كم به اين بهانه در اين خانه ،خانه كرد

ديگر خزان و زردي آن جلوه اي نداشت

پيشم انار سرخ  دلش را كه دانه كرد

با رد گامهاي خود آن شه سوار نور

پس كوچه هاي شهر تنم را نشانه كرد

 خطي كشيد بر همه  نقشهاي مرگ

رنگي سپيد بر سر و رويم روانه كرد

نقشي دوباره بر سر اين پرده رسم كرد

آن را به شكل رويش سبز جوانه كرد

شعر مرا به قدرت اعجاز چشمهاش

دور از تمام مرثيه ها يك ترانه كرد   

 

نوشته شده توسط مسعود در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم خرداد 1386

رفت رفت رفت!

سر كلاس ادبيات، معلم گفت :

فعل رفتن رو صرف كن

گفتم : رفتم ...رفتي ...رفت

ساكت شدم و خندیدم،

ولي خنده ام تلخ  شد

معلم داد  زد : خوب بعد ؟ ادامه بده

و من گفتم : رفت ...رفت ...رفت

رفت و دلم شكست ...غم رو دلم نشست

رفت و شاديم مُرد ...شور و نشاط رو از دلم برد

رفت ...رفت ...رفت

 

خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است

كارم از گريه گذشته است بدان مي خندم

نوشته شده توسط مسعود در |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یکم خرداد 1386

قصه پادشاه

 

روزي ، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت . او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود . با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار ميکرد و او را با جامه  هاي گرانقيمت و فاخر ميآراست و به او از بهترينها هديه ميکرد. همسر سومش را نيز بسيار دوست ميداشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي ميکرد. اما هميشه ميترسيد که مبادا او را ترک کند و نزد ديگري رود. همسر دومش زني قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که اين پادشاه با مشکلي مواجه ميشد، فقط به او اعتماد ميکرد و او نيز همسرش را در اين مورد کمک ميکرد. همسر اول پادشاه، شريکي وفادار و صادق بود که سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صميم قلب دوست ميداشت، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع ميشد .

 روزي پادشاه احساس بيماري کرد و خيلي زود دريافت که فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود ميگفت "من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام."

بنابراين به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همه بيشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهاي فاخر کرده ام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه ميشوي؟" او جواب داد "به هيچ وجه!" و در حالي که چيز ديگري ميگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردي در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگين، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه ميشوي؟" او جواب داد "نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد. بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت "من هميشه براي کمک نزد تو مي آمدم و تو هميشه کنارم بودي. اکنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من ميآيي؟ او گفت "متأ سفم ، در اين مورد نميتوانم کمکي به تو بکنم، حداکثر کاري که بتوانم انجام دهم اين است که تاسرمزار همراهت بيايم". جواب او همچون گلوله اي از آتش پادشاه را ويران کرد. ناگهان صدايي او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقي نميکند به کجا روي، با تو ميآيم." پادشاه نگاهي انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت: اي کاش زماني که فرصت بود به تو بيشتر توجه ميکردم .

     در حقيقت، همه ما در زندگي كاري خويش 4 همسر داريم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اينکه تا چه حد برايش زمان و امکانات صرف کرده ايم و به او پرداخته ايم، هنگام ترك سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها ميگذارد. همسر سوم ما، موقعيت ما است که بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقي نميکند چقدر با هم بوده ايم، بيشترين کاري که ميتوانند انجام دهند اين است که ما را تا محل بعدي همراهي کنند. همسر اول ما عملكرد ما است . اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشي از آن غفلت مينماييم. در صورتيکه تنها کسي است که همه جا همراهمان است .

نوشته شده توسط مسعود در |  لینک ثابت   •